|
با درود فراوان و دیگر مخلفات... به یاران دیرینه و مشتری های نصف عمر شده و مخاطبان باصفای این چاردیواری که اصولن و غیر اصولن اینجانب به شکول (جمع عشقی شکل) مختلف شرمنده ی این عزیزان دلبر شده و مات و مبهوت در تفکر مانده ام چگونه محبت هایشان را که گونی گونی بر فرق سر اینجانب فرود می آوردند را جبران کرده و سری بالا کنم و در چشمهای زیبایشان نگاهی بیاندازم.دوباره جوهری به قلم چپاندم و کاغذی به روبرویم بگذاشتم و بنوشتن آغازیدم و یاد و خاطراتی از گذشته و استارتی دگر به نقل از یکی از دوستان آورده ام که : خونه ی یکی از فک و فامیل ناهار دعوت بودم. بچه کوچیکی داشتن که خیلی بامزه بود. مصداق بارز گوگولی مگولی دیدم حرف زدن و توجیه این زبون نفهم کار حضرت فیله و کلی کار می بره! من هم شدم رنگ خودش و کره خر بودن بچه رو که میشد به معنی خرزاده(!) تعمیم دادم به کل و داد زدم:آره... ساکتش کن این توله سگ رو... این تخم حروم رو... این پدر سوخته رو!! با خودم گفتم بچهه نمی فهمه چی میگم که بخواد ناراحت بشه حداقل شاید بابای چیز نفهمش بفهمه و آدم بشه... یا حداقل سعی کنه که آدم بشه!! شما بگین انصافا غیر اینه؟؟! + مجسم شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 2:4 توسط ایمان |
|